روز شنبه براي نوبت يکي ها ويکشنبه برا ي نوبت دومي ها...
چه روزي بود خدابراي هيچ بنده ايش بد نخواد وارد دانشکده که شدم با ديدن چشماي خواب آلود و غم زده ي بچه ها فهميدن اين که ديشب ساعتي خواب به چشم نداشتن سخت نبود، قيافه ي همه شبيه علامت سوال شده بود . با حفظ روحيه سلامي گرم خدمت دوستان عرض کردم و اونا که گويي سلام بر لبانشان يخ زده بود زير لبي و با لبخندي سرشار از حرف جوابم را دادند لبخندها حاکي از آن بود که قصد دارن سر از تنم جدا کنندچرا که توي اون موقعيت با شادي وارد کلاس شده بودم با تماشاي قيافه ي بچه ها من که منتظر جرقه اي بود م افسرده تر از همه در گوشه اي نشستم و سعي کردم مفاهيم مهم را در ذهن مرورکنم : سواد اطلاعاتي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!! چي بود؟ کي بود؟ کجا بود؟ کدوم تعريف مال کي بود ؟ من کي ام ؟ اين جا کجاست؟ ترجيح دادم براي جلوگيري از ريختن قطراتي اشک از ديدگانم و ته کشيدن دو مثقال اعتماد به نفس باقيمانده ام اصلا به اين موضوعات فکر نکنم آخه فکرم مي کردم چه فايده دقايقي بعد در بوته ي آزمايش بود م . انتظار تمام شد چشم که بر هم زدم نشسته بودم روي صندلي و برگه ي امتحاني جلوم تا اومد يادم بياد براي جواب سوالات بايد کدوم يکي از منبع ها ي "محدود"را در ذهن تجسم کنم دقايقي چند گذشته بود. به خودم اومدم و خلاصه اين که در هاله هاي ذهني ام که پيچيدگي اي به وسعت 13 منبع را داشت به جستجوي اطلاعات خواسته شده گشتم ، الحق و الانصا ف که شانس هم مدديارم گشته بود آن گونه که هنگام ترک دوستان به آن ها گفتم زين پس براي امتحانات به من رجوع کنند تا به سوالات امتحاني پي ببرند ؛ اين گونه که من هرآن چه که برروي آن تاکيد ورزم و به دقت مطالعه کنم به کلي در ليست سوالات ظاهر نمي گردد و در آخر اين که آرزومندم دوران دانشجويي تان پر از خاطره باشد...
سميرا جنتيان